داداش داداش خونه نو مبارک!

روی کره زمین فقط یک نفر وجود دارد که من او را همیشه "داداش" صدا می زنم و آن یک نفر، تنها برادرم یعنی ابراهیم نیست!

تازه خود ابراهیم هم فقط آن یک نفر (که طبیعتا من نیستم!) را "داداش" صدا می زند.

اصلا خیلی ها او را "داداش" صدا می زنند در حالی که نسبت فامیلی برادری بین آن ها برقرار نیست! این خود نشانه کوچکی از ابعاد متنوع،متعدد و جالب شخصیتی اوست.

از وقتی کوچک بودیم و تازه به حرف آمده بودیم، خودش این نام را بر زبانمان گذاشته بود و اصرار داشت از نام های رایج دیگراستفاده نکنیم. برای مردم هم جالب و عجیب بود وقتی می‌فهمیدند همه ما او را "داداش" صدا می زنیم.

پیرمردی که دیگر در بین ما نیست و جای لبخندها و شوخی های جور واجورش در میانمان بدجور خالی شده است.

فکر نمی کنم در هیچ جای دنیا کسی پیدا شود که به نوه های قد و نیم قد خود بیاموزد  او را "داداش" صدا بزنند و بعد بنشید با آن ها بگوید و بخندد و...

انگار همین دیروز بود که  من و خاله و دایی هایم (که همگی حدود چهار یا پنج سال سن بیشتر نداشتیم) را برمی‌داشت و کلی خوراکی برایمان می‌خرید و می‌برد حرم امام رضا علیه السلام و می‌گفت:  "هرچقدر دوست دارید بازی کنید"  و اگر کسی می خواست به ما تذکر بدهد که حرمت حرم را نگه دارید و دنبال سر هم نکنید! خیلی جدی و با لبخند به او می‌گفت: "اینجا حیاط پدربزرگشان است و دوست دارند بازی کنند چه اشکال دارد که بچه های سادات در حرم جدشان شاد باشند و بازی کنند؟! " و آنهایی که احساس مسئولیت کرده بودند که ما را به اصطلاح اصلاح کنند وقتی چشمشان به عمامه سیاه بر سر او می افتاد، عذرخواهی کرده و ما را به حال خودمان رها می‌کردند...

یادم می آید یکی از همان جمعه های حرم، ما را برد صحن قدس و گفت:  " هرچی می‌خواهید بازی کنید ولی اگه به من بگویید داداش داداش خونه نو مبارک یک جایزه پیش من دارید!!  " ما هم در حال و هوای کودکی خیلی خوشحال و سرمست داد می‌زدیم: "داداش داداش خونه نو مبارک... "

وقتی مردم این شور و هیجان ما رو با این ذکر جدید(!) می دیدند، متعجب می رفتند و به "داداش" تبریک می‌گفتند و وقتی اصل قضیه رو می‌فهمیدند، کلی می‌خندیدند و تبریک جانانه تری می‌گفتند و می‌رفتند!

بعد که خوب بازی‌هایمان را انجام می دادیم، با خواست "داداش"  در یک قسمت مخصوص از صحن قدس می‌نشستیم و دست های کوچولوی خودمان را روی سنگ فرش های صحن می‌گذاشتیم و برای "داداش" فاتحه می‌خواندیم و آرزو می‌کردیم که برسد به روح "داداش"!!

بله...  "داداش" توی اون سال ها تونسته بودند برای خودشان یک جای قبر در صحن قدس بخرند و این گونه شیرینی خرید جای قبر رو به کام ما نشاندند و این شاید اولین تصویرهایی بود که  از مرگ و سرای آخرت در ذهن من و خاله و دایی های هم سن و سالم شکل می‌گرفت!

 و چقدر  زیبا و دوست داشتنی بود آن نگاه کودکانه به خانه نوی "داداش"...

شاید حدود بیست سال می‌شد که دیگه برای "داداش" فاتحه نخونده بودیم...

تا همین چند روز پیش...

 که بر روی دست های خودمان تا خونه جدیدش در صحن قدس همراهی اش کردیم و به خاک سپردیم و فاتحه ای از صمیم قلب برایش خواندیم...

شما هم اگر خواستید... فاتحه ای برایش بخوانید و خوشحالش کنید.

دهه نو و سال نو و خونه نو همگی مبارکت باشه "داداش" مهربون و خنده روی من...

 

/ 21 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یاس

خدایش بیامرزد.... آقای ملکی, تسلیت

ن.ش.ا

حسرت داشتن پدربزرگ از همان کودکی بر دل ما موند، خوش بحالتون که خاطرات لذتبخشی در کنار "داداش" عزیزتون داشتید. انشاءالله این سفر و این منزل جدید، آغاز راحتی شون باشه...

صادق

ردیه2: "سیاست ما عین دیانت ما نیست، دیانت ما عین سیاست ما نیست"

جنبش جهانی دانش آموزان

"شما را چه شده است ؟ که در راه خدا و برای رهایی مردان و زنان و کودکانی که به دست ستمگران تضعیف شده اند، پیکار نمی‌کنید. " (آیه۷۵ سوره نساء)" دعوت می شود در اولین مجلس از سلسله مجالس پاسداشت شهدای بیداری اسلامی،پنج شنبه 90.2.1 ،مشهد،چهارراه شهدا، مسجد کرامت؛ از ساعت 16 الی 19 شرکت فرمایید.

سرباز

الهی همسایه پدربزرگم (حضرت رسول) باشن [گل] آخر دعا بودآ چون سید بودن اونم صاحب عمامه و اخلاقشونم شبیه خودم بود حال کردم

عربزاده

سلام. فرصت نشد تسلیت بگیم در این فاصله. امروز تازه یاد این مجالستان افتادم. امید وارم همیشه یادشون براتون زنده بمونه که ارزشمندترین فتحه است. التماس دعا

اهل دل

تسليت ميكم صادق جان هم به شما هم به خونواده محترمتون[ناراحت] ميدونم يه كم دير شده ولي اميدوارم ازم قبول كنيد[نگران]

اهل دل

ميشه صادق جان ادرس دقيق مزار داداشو بدي به من[ناراحت]

gmlfkddlfk