خاطره ای منتشر نشده از امام خمینی(ره)

قبل نوشت:

١- همیشه برای من چهارده خرداد روز بسیار متفاوت و عجیبی بوده است،

  ارادت قلبی من به امام  یک نوع تلاطم روحی تلخ وشیرین را در این روز برایم ایجاد می‌کند

راستش تا کنون خیلی از مشکلات زندگی ام به واسطه توسل به  این مرد بزرگ حل شده است که تفصیل آن فرصت مفصل تری را می طلبد...

٢- خاطره کوچکی را که در ادامه ذکر می‌کنم بعید می‌دانم درجایی منتشر شده باشد و بعضا به صورت شفاهی چند جایی نقلش کرده ایم

چهارده  خرداد امسال تصمیم گرفتم در این وبلاگ منتشرش کنم:

 

حاشیه یک یادگاری

یکی از توفیقاتی که همیشه به آن افتخار کرده ام این است که خطبه عقد پدر و مادرم توسط حضرت امام خمینی(ره) خوانده شده است، نکته ای که شاید یکی از ریشه های عمق شوق و ارادت من به حضرت ایشان باشد...

تصویر این دیدار نکات جالب فراوانی دارد اما خاطره ای که می خواهم ذکرش کنم بر‌می‌گردد به تصمیمی که مادرم می‌گیرند تا به عنوان تبرک، تسبیح امام را از ایشان بخواهند و بگیرند و بعد  بتوانند چند دانه ای از آن را نزد خود نگه دارند و ما بقی را تبرکاً به دیگر عاشقان امام در فامیل و آشنا هدیه بدهند.

در پایان آن مراسم به یاد ماندنی و مملو از خاطرات شیرین که طبق روال همیشگی، امام وکیل عروس می شوند و روحانی دیگری از جانب بیت ایشان وکیل داماد و مشترکاً خطبه عقد را اجرا می کنند، این مراسم توسط ایشان به خوبی اجرا می‌شود و در پایان حضرت امام توصیه ای به پدرم می‌کنند و ...

پدر و مادرم هم هرکدام دعاهایی را برای خودشان از امام در خواست می‌کنند و ایشان هم اجابت می‌کنند و دعا می‌کنند و جلسه رو به اتمام می‌رود...

اما

 قبل از پایان برنامه، مادرم خطاب به امام خیلی ساده عرض می‌کنند:

 " امام تسبیحتون رو می‌دید؟"

امام گویا ملاحظه ای داشتند که تسبیحشان را نگه دارند لذا جواب نمی‌دهند

مادرم دوباره عرض می کنند:

"امام تسبیحتون رو می‌دید؟"

و باز هم امام سکوت می‌کنند...

 در این هنگام آن عالم جلیل القدری که از یاران امام بود و وکیل داماد شده بود تا مراسم عقد را مشترکاً با امام اجرا کند، برای آن که مادرم را منصرف کند می‌گوید:

"آقا تسبیح ندارند!"

تا این حرف را می زند امام نیم نگاه سریعی به آن آقا می‌اندازند  دستشان را در جیبشان می کنند و تسبیحشان را بیرون می‌آورند و رو به مادرم می‌کنند و می‌فرمایند:

" بیا بگیر دخترم!"

و تسبیحشان را به مادرم هدیه می‌دهند...

 می‌شود گفت توریه(نوعی دروغ مصلحتی) آن آقا در محضر امام و نوع مواجهه محکم ایشان برای جلوگیری از ذره ای انحراف در یک برخورد ساده شخصی موجب شد  تا یک یادگار ارزشمند از امام راحل وارد خانواده ما شود.

البته مادرم خلاف تصمیم اولیه، حیفشان می‌آید دانه های تسبیح را جدا کنند و بین دوستان و آشنایان تقسیم کنند و لذا آن را سالم نزد خودشان نگه می‌دارند...

 

/ 16 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حاج الی

جدا تبرک بزرگی است .... ان شالله در راه امام بمانید و قدر بدانید . این روز برای من هم عجیب است، چون شاید متولد 14 خردادم اینطوریه ولی همین که روز تولدت با روز سوگواریه یک آدم بزرگ ربانی همراه بشه هم حال خودش رو داره و از قدیم پدرم می گفت ما شما رو نذر حضرت امام کردیم ...

سعید طباطبایی

آقا صادق قربون دستت نمیشه این تسبیح رو یه جورایی آره و اینا یا حد اقل یک نیم ساعتی بدی دست ما

حاج الی

بالاخره یکی باید باشه راه رو ادامه بده یا نه؟

داکتور

آقا اگه قرار شد بچه ها هر کدوم یه دور با تسبیح دور بزنن، نامردیه ما رو از قلم بندازی ها! از ما گفتن. بعدشم یه جوری گفتی خاطره ی منتشر نشده فکر کردم خودت با امام سر و سری داشتی.

سلام خیلی زیبابود

بانگ رحیل

سلام استاد، سفر خوش! بنده این خاطره را شنیده بودم! آن هم از یک منبع موثق به اسم صادق! چه زود گذشت خرداد 86 و گمشده در کلیشه ها!!!

مرمی

پریشب لب حوض صحن آزادی یاد تو و وبلاگت افتادم و اینکه چند وقته سرنزده م. همچی بی مقدمه ها! حالا با این خاطره عجیب فهمیدم چرا به دلم افتاد بیام اینجا. عجب روزی نابی نصیبمون شد. الحمدلله. پیر شی الهی...!

من او

آید آن روز که من هجرت از این خانه کنم؟ از جهان پر زده در شاخ عدم لانه کنم؟ رسد آن حال که در شمع وجود دلدار بال و پر سوخته کار شب پروانه کنم؟ شود آیا که از این بتکده بربندم رخت، پر زنان پشت بر این خانه بیگانه کنم؟

من او

فرخ آن روز که از این قفس آزاد شوم از غم دوری دلدار رهم شاد شوم سر نهم بر قدم دوست به خلوتگه عشق لب نهم بر لب شیرین تو، فرهاد شوم (حضرت امام روح الله) خاطره زیبایی بود. سن ما که به دیدن امام قد نمیده مگر در قاب شیشه ای تلویزیون...

جستجو گر تسبیح حضرت امام

تسبیحو بیار بینیم بابا!!!!! تسبیحو برداشتی برا خودت خوشی زده زیره دلت!ها؟!!!